تبليغاتX
عشق وزندگی
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

سکوت خانه های تلخ بی سامان بودن هایمان را تقدیم سرنوشت شوم

نمیدانم هایمان کرده ایم و هر روز با قلم های بی رنگ چه میشود کرد هایمان

 به دیوار های خاکستری معمای روزگار می افزاییم و

آخر کلام هم کسی نیست که یک کلام تازه برای زیستن دوباره امان بگوید که شاید امروزمان رنگ دیروز مان نباشد

ورق های تا خورده از نوشته های سر در گمی هر روزمان امروز هم لای کتاب های غبار گرفته پر پیمان کتابخانه مغزمان گم می شود و بازهم کسی از معمای بودن و نبودنمان هیچ خبر ندارد هنوز

صدای طلاقی ورقهای کاهی روزنامه هایی که به جز حوادث تلخ روزگار چیزی به ارمغان نیاورده اند برای بودن هایمان در این خاکیه خاک و ولی باز میخوانیمش

 

باشد بگذار باشد و بماند ان نگاه حتی تیره از زمانه و روزگار که همان برای امروزمان غنیمتی ست مثل آجیل هایی که مادر بزرگهایمان در دستمال کوچک پارچه ایشان گره میزدند برای روز مبادا

حالا روز مبادایمان کی میشود نمیدانم

نمی دانم

نمیدانم

به هر گونه ای هم بنویسی و بخوانی این نمیدانم را بازهم من هنوز نمیدانم

 

بیاییم قدری آرامتر راه برویم
قدری آرامتر روی برگهای خشک پاییز و سبزه های تازه بهاری و
رودهای سر در گریبان تابستانی قدم بگذاریم
شاید امروز آخرین لحظه ای باشد که
میتوانیم سنگ را ببینیم
دشت را ، سبزه را ، برف را.
قدری آرامتر قدم بگذاریم روی افکار در هم ریخته انسانهایی که نمیدانند کیستند
و شاید بتوانیم آرامتر از آرام از حضور نگاه بی خبران بگذریم .
بیاییم برای امروزمان ، خودمان باشیم
نه در نقاب یک انسان .
کسی آیا میداند انسان چیست ؟
انسان یعنی خور و خواب و شهوت و پاره ای افکار در هم ریخته بی هدف پر از تشویش ؟
انسان یعنی مخزنی از افکار پلید ؟
انسان یعنی محو تماشای بی هدفی خود بودن و چاره ای نداشتن جز این ؟
نه من گمانم این است
انسان یعنی خود خود بودن و در پهنای ذهن ناآگاه چرخ نخوردن هر روز
انسان یعنی به شگفتی خدا دو چندان نگریستن
انسان یعنی محو تماشای همه آفریده های خدا بودن و دور از عبور ناچاری از کنارشان رد شدن
انسان یعنی ...................
ما کدامیم ???????????????

 

نخواهیم که همیشه کبوتر لب پنجره احساس ما بنشیند
نخواهیم هرگز قاصدک به مسیر باد سمت نگاه ما بیاید
نخواهیم هرگز دستی مهربانیش را به سادگی به دستمان هدیه کند .
همین که ما کبوتر را می شناسیم
همین که روزی قاصدکی دیدیم
همین که زمانی دست مهربانی نوازشمان کرده است یعنی ما هنوز هم میتوانیم زنده بمانیم و بس............................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 13:13
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T