| همه | ||
| لرزش دست و دلام | ||
| از آن بود |
| که عشق | |
| پناهی گردد، |
پروازی نه
گريزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهرهیِ آبیات پيدا نيست.
| و خُنکایِ مرهمی | |
| بر شعلهیِ زخمی |
نه شورِ شعله
بر سرمایِ درون.
آی عشق آی عشق
چهرهیِ سرخات پيدا نيست.

تموم شده خاطره ها ، فراموشی جاش اومده
باید برم از پیش ِ تو ، قصه ِ ما سر اومده
باید برم از دل ِ تو ، دلت منو دوس نداره
وقتی واسه ِ قلب من ، واسه ِ عشقم نداره
آره برو با رفتنت ، جونمو از باد بخر
تو رو خدا گریه نکن ، منو از یاد ببر
فراموشیش سخته ولی این دیگه راهه آخره
خیال نکن سادس واسم ، این نفسای آخره
منو فراموش بکن ، منو از یاد ببر
هر چی داشتی پیش ِ من ، بیا و از پیشم ببر
از اینو اون نپرس کجام ، نگیر دیگه از من خبر
واسه پیدا کردنم ، عمرتو نکن هدر
منو دورت قفس نکن ، منو از یاد ببر
بالاتو وا کن و رها ، برو در باد بپر
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آنگاه که خنده بر لبت می میرد چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد دیروز به چشمان تو گفتم که برو امروز دلم بهانه ات می گیرد
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر انسانها بدانند فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود میشود
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه
من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند، شب های بلندم را با یاد تو خواهم ماند، من ریشه ی عشقم را در قلب تو خواهم کاشت، آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت
دلم گرفته از آدمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن ، از آدمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند ، از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره
زرد است که لبريز حقايق شده است ... تلخ اسـت که با درد موافق شـده اسـت شاعـر نشـــدی وگـرنه مـی فهميدی ... پاييز بهاری است که عاشق شده است
پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه![]()
![]()
****************************
ترسم که صرفه نبرد روز باز خواست
نا حلال شیخ ز اب حرام ما
*****************************
بر خیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد امان که آبی بخوریم
******************************
مرغ جانرا هر دو عالم اشیانی بیش نیست
حاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست
كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد
مریم حیدرزاده
*******************************************************
با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.
احمد شاملو

نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
قیصر امین پور
|
> به سلامتیِ درخت! > نه به خاطرِ میوهش، > به خاطرِ سایهش. > > به سلامتیِ دیوار! > نه به خاطرِ بلندیش، > > واسه اینکه هیچوقت پشتِ آدم رو > خالی نمیکنه.. > > > > > > به سلامتیِ سایه! > که هیچوقت آدم رو تنها > نمیذاره. > > به سلامتیِ پرچم ایران! > که سهرنگه. > تخممرغ! که دورنگه. > رفیق! که یهرنگه. > > به سلامتیِ همه اونایی که > دوسشون داریم و نمیدونن، > دوسمون دارن و نمیدونیم. > > به سلامتیِ نهنگ! > که گندهلات دریاست. > > به سلامتیِ ز نجیر! > نه به خاطر اینکه درازه، > به خاطر اینکه به هم پیوستس. > > به سلامتیِ خیار! > نه به خاطر «خ»ش، > فقط به خاطر «یار»ش. > > به سلامتیِ شلغم! > نه به خاطر «شل»ش، > به خاطر «غم»ش. > > به سلامتیِ کرم خاکی! > نه به خاطر کرمبودنش، > به خاطر خاکیبودنش > > > به سلامتیِ پل عابر پیاده! > که هم مردا از روش رد میشن هم > نامردا! > > به سلامتیِ برف! > که هم روش سفیده هم توش. > > به سلامتیِ رودخونه! > که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای > کوچیکو دارن. > > میخوریم به سلامتیِ گاو! > که نمیگه من، میگه ما. > > به سلامتیِ دریا! > که ماهی گندیدههاشو دور > نمیریزه. > > میخوریم به سلامتیِ اونکه > همیشه راستشو میگه. > > به سلامتیِ سنگ بزرگ دریا! > که سنگای دیگه رو میگیره دورش. > > به سلامتیِ بیل! > که هرچه قدر بره تو خاک، > بازم برّاقتر میشه. > > به سلامتیِ دریا! > که قربونیاشو پس میآره. > > به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع! > که یهتنه یه اتوبان رو حریفه. > > به سلامتیِ عقرب! > که به خاری تن نمیده > (عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش > میره و دورش همش آتیشه با نیشش > خودش میکُشه که کسی نالههاشو > نشنوه) > > به سلامتیِ سرنوشت! > که نمیشه اونو از سر نوشت. > > به سلامتیِ سیم خاردار! > که پشت و رو نداره. > > به سلامتی باغبونی که زمستونم > دوست داره > > به سلامتی سه تن > ناموس و رفیق و وطن > > به سلامتی سه کس > زندونی و سرباز و بی کس > > به سلامتی گل تو باغچه > که گلش تویی خاکش منم خارش هر چی > نامرده |
atal matal setare, golam doOsam nadare. na sms na yek zang, delam shode tange tang. atal matal asemoOn man ba toam mehrabon. to mesle gol, man az gel, man zeshte zesht to khoshgel. atal matal ye khorshid, ki az delet mano chid? in hame doOri az man ki in roOza ro midid? atal matal khodafez,khoOndam toO fale hafez. negat shode sarde sard, jodaii par param kard
خواستم بگويم ...ديدم نگفتن بهتر است ..چه سود ...آنكه با من نمي ماند همان بهتر كه مرا نشناسد و آنكس كه مي ماند..خود خواهد شناخت

اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ // گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون // عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون // يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار // اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي // هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد

چه خوب بود اگر درخلوت کوچه های متروک به دنبال غریبی می گشتی که سالهـاست نامش از یادت رفته،چه خوب بود اگر محبت فقط در قصه ها به تصویر کشیده نمی شد! چه خوب بود اگر دلهای پر از عشق و وفا در جفای بی وفایی ها ترک برنمی داشت....
سلام دوستان شرمنده کمی دیر آپ کردم آخه در خدمت به سر می برم
|
سکوت خانه های تلخ بی سامان بودن هایمان را تقدیم سرنوشت شوم نمیدانم هایمان کرده ایم و هر روز با قلم های بی رنگ چه میشود کرد هایمان به دیوار های خاکستری معمای روزگار می افزاییم و آخر کلام هم کسی نیست که یک کلام تازه برای زیستن دوباره امان بگوید که شاید امروزمان رنگ دیروز مان نباشد ورق های تا خورده از نوشته های سر در گمی هر روزمان امروز هم لای کتاب های غبار گرفته پر پیمان کتابخانه مغزمان گم می شود و بازهم کسی از معمای بودن و نبودنمان هیچ خبر ندارد هنوز صدای طلاقی ورقهای کاهی روزنامه هایی که به جز حوادث تلخ روزگار چیزی به ارمغان نیاورده اند برای بودن هایمان در این خاکیه خاک و ولی باز میخوانیمش
باشد بگذار باشد و بماند ان نگاه حتی تیره از زمانه و روزگار که همان برای امروزمان غنیمتی ست مثل آجیل هایی که مادر بزرگهایمان در دستمال کوچک پارچه ایشان گره میزدند برای روز مبادا حالا روز مبادایمان کی میشود نمیدانم نمی دانم نمیدانم به هر گونه ای هم بنویسی و بخوانی این نمیدانم را بازهم من هنوز نمیدانم
بیاییم قدری آرامتر راه برویم
نخواهیم که همیشه کبوتر لب پنجره احساس ما بنشیند
| |
![]()
وقتي يه مشکل بزرگي داشتي نري پيش خدا بگي خدا جون من يه مشکل بزرگ دارم.... برو پيش مشکله...بگو مشکل جون من يه خداي بزرگ دارم... حل ميش
آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه.....تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکنه
عشق یعنی رازقی٬ یعنی نسیم
عشق یعنی مست گشتن از شمیم
عشق یعنی آفتاب بی غروب
عشق یعنی آسمان٬ یعنی فروغ
عشق یعنی آرزو٬ یعنی امید
عشق یعنی روشنی٬ یعنی سپید
عشق یعنی غوطه خوردن بین دو موج
عشق یعنی رد شدن از مرز اوج
عشق یعنی از سپیده تا سحر
عشق یعنی پا نهادن در خطر
عشق یعنی لحظه لحظه دیدار یار
عشق یعنی دست در دستِ نگار
عشق یعنی عقل شد مدهوش تو
عشق یعنی لحظه لحظه بی قرار
عشق یعنی صبر٬ یعنی انتظار
عشق یعنی اشتیاق و انتظار
انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است. و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است


اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود زيباترين گلي که پسنديده ام تويي گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود بي تو شکسته شد غزل آشناييم اين رسم مهرباني دنيا نمي شود گفتي صبور باش و به اينده بنگر پروانه که صبور و شکيبا نمي شود
الهي در شب فقرم بسوزان ولي محتاج نامردان مگردان عطا كن دست بخشش همتم را خجل از روي محتاجان نگردان الهي كيفرم را ميپذيرم كه از تو ذات خود را پس بگيرم كمك كن تا كه به نا حق نسازم براي عشق و آزادي بميرم
بگذار صادقانه بگويم خستــــــه ام بگذارصادقانه بگويم دگرشكسته ام بيزار از خود و از شب و از سياهي ديگرمجالي براي نفس كشيدن نيست ديــگر نويـدي براي گريستن نيست اينجا تمام غمها دست دوستي بر من ميزنند اينجا دلم در انتظار كيست؟ من ميمانم ميدانم ميسوزم من ميمانم ميدانم ميپوسم
از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم . از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت . از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات . از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت . از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان... پس از گذشتن!
بيا با افق مهرباني کنيم
غم پونه را اسماني کنيم
بيا توي نقاشي قلبمان
رز عشق را ارغواني کنيم
بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرین نفس...

دلتنگم... واسه قطره های پاک بی گناه گرم بارون که می ریخت رو تن ما
دلتنگم... واسه بوی اون گل یاس که می پیچید تو هوای دلای عاشق ما

هیشکی مثل تو نبود
صدای تو
بیداری ریشه ، آواز سبز برگه
صدای تو
پر وسوسه مثل شبخونی تگرگه
صدای تو آهنگ شکستن
بغض یه دنیا حرفه
تصویری از آواز صریح
قندیل و نور و برفه
هیشکی مثل تو نبود
هیشکی مثل تو منو باور نکرد
هیشکی با من مثل تو
توی نقب شب من سفر نکرد
هشکی مثل تو نبود
ساده مثل بوی یک اطلسی
یا بلوغ یه صدا
میون دغدغه ی دلواپسی
تو غرورت مثل کوه
مهربونیت مثل بارون ، مثل آب
مثل یه جزیره ، دور
مثل یه دریا ، پر از وحشت خواب
هیشکی مثل تو نرفت
هیشکی مال تو نموند
شعرهای تنهاییمو
هیشکی مثل تو نخوند
همه حرفام مال تو
همه شعرهام مال تو
دنیای من شعرمه
همه دنیام مال تو

*****************************************************************
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم ...
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو ...

**************************************************************
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند، و تو از او رسم محبت بیاموزی . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترین حالت شکسته شده . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکیه کنی

کاش می شد کاش می شد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیمشامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور ش
کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت کاش می شد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت کاش میشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها راساده و زیبا کنم کاش می شد برگ برگ بیت را سر
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمدیده را تسکین دهم کاش میشد در طلوع باس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم کاش میشد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم کاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم
عشق مثل خداست ... یا شاید تمام چیزهایی که محسوس اند و نادیده بودنش را حس کن که اگر نباشد همه چیز یکنواخت است و تاریک ... زندگی ات مانند زیستن ِ یک باکتری میشود یا انگل و تنها نکته ی ظریفش این است نمیشود با زور عاشق بود یا دوست داشت و کسی را به عشق وا داشت ...
عاشقیت عام هم میشود مهر مادری یا گرفتن دست کودکی غریبه، برای عبور از خیابان و یا حتی لبخند زدن به تمام مردمان ِ عبوس ِ شهر ...
چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم

از سودای گناه در گذر.
توسن خیال کمتر ترا به هدف هایت راه می برد
از وسوسه های گه گاه در گذر.
شرنگ نفرت،شکوه عشق را ویران می کند
از کینه ها در گذر.
حقیقتی در راه است
از پندارها در گذر.
کسی را شاید با نو نیازی است
از باور بیهودگی خویش در گذر.
هر آن چه را که داری غنیمت شمار
از زیاده خواهی در گذر.
بنیاد ایمان را، بیم ویران کند
از هراس در گذر.
زندگی را به تمامی پذیرا باش، وبر دیگرن ببخشای
آن گاه روزگار دیگر شود
از نا امیدی در گذر.
آینده ابن جا ست-هم این جا-هم اکنون
از گذشته ها در گذر.
یادمان باشد از امروز خطائی نكنیم.................... گرچه در خود شكستیم،صدائی نكنیم................... یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند................... ***طلب عشق ز هر بی سر و پائی نكنیم
قفس براي پرنده هاست اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد من پرنده نيستم اماسال هاست که دلم درقفس تنهايي محبوس است دستي کو تا اين قفس را بگشايد وپرواز رابرمن بياموزد؟
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند:بار خدايا تو كه بشر را اين قدر دوست داري غم را چرا افريدي؟؟خداوند گفت:غم را به خاطر خودم افريدم ء چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
((هرگز آن روز فراموشم نميشه
که با دست قشنگت روي شيشه
کشيدي عکس قلبي و نوشتي
واسه امروز و فردا و هميشه))
نوشتي پاکه اون قلب يه رنگت
صفا داره دو چشمون قشنگت!!!
نوشتي که هميشه با وفايي
توي فکر من و ياد خدايي
تو موندي مثل خورشيدي
که قلبم جون بگيره
توي شبهام تابيدي
تا دل آروم بگيره
هرگز آن روز فراموشم نميشه
که با دست قشنگت روي شيشه
کشيدي عکس قلبي و نوشتي
واسه امروز و فردا و هميشه
![]()
چشمي به هم زديم ودنيا گذشت دنبال هم امروز وفردا گذشت دل ميگه باز فردا رو از نو بساز اي دل غافل ديگه از ما گذشت ![]()
![]()
شاید .... شاید یه کسی شبا برای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس می کنه شاید یه کسی زمانی که تو رو میبینه دستاش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه مطمئن باش: یه کسی شبها به خاطر تو در دریایی از اشک می خوابه اما تو هرگز اونو نمی بینی.. ![]()
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم![]()
عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام![]()
| دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم به پرواز آسمان عشق....چه خوش رنگين بال و پر دارم به صحراي بيكران عشق....سفرهاي پر خطر دارم نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم ........................ دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم .......................... من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم .......................... نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم ............................ دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم |
| عشق من . . . یادم کن گاهی که به دل دارم آهی تو که از دردم آگاهی یه دنیا یه دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من تو مست خویش و من مست عشقم اگه نباشی می میرم بیا که عمر از سر گیرم تا هستم . . . با یادت شادم آخه دل بر تو دادم دیگه از غمها آزادم یه دنیا یه دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من تو مست خویش و من مست عشقم اگه نباشی می میرم بیا که عمر از سر گیرم به انتظار دیدنت به لحظه رسیدنت دل داره پرپر می زنه از سینه ام پر می زنه ای چشمه حیات من فرشته نجات من شوق نفسهای منی همیشه رویای منی یه دنیا یه دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من تو مست خویش و من مست عشقم اگه نباشی می میرم بیا که عمر از سر گیرم عشق تو در قلب من هدیه جاودانه است برای زنده موندن قشنگترین بهانه است دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره با تو نفس کشیدن پایان انتظاره یه دنیا یه دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من تو مست خویش و من مست عشقم اگه نباشی می میرم بیا که عمر از سر گیرم اگه نباشی می میرم بیا که عمر از سر گیرم |
كاش بودي تا دلم تنها نبود تااسير غصه ي فردا نبود كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و درياها نبود كاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود كاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز و سرما نبود كاش بودي تا فقط باور كني بي تو هرگز زندگي زيبا نبود
![]()
غربت ديرنه ام را با تو قسمت مي کنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي کنم رفتي و با رفتنت کاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت مي کنم
![]()
زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟؟؟![]()
![]()
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم
اين عشق چيست؟! به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد. به ابر گفتم عشق چيست؟باريد. به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد. به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد. به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست من تشنه يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست
می دونی فلسفه اختراع سرسره برای بچه ها چیه؟ می خوان از بچگی به ادم یاد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه اسونه
زندگي رو جشن بگير ... ديروز رفته است? فردا شايد هرگز نيايد , تنها چيزي كه داري همين لحظه هاست
دیر گاهیست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است كه اسیر شب یلدا شده ام من كه بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنید تا نبینم كه چه تنها شده ام
برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
مرگ از زندگي پرسيد چرا من تلخم و تو شيريني؟ زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت
عشق از دوست داشتن پرسيد: فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد: من با يک سلام شروع مي شوم و تو با يک نگاه. من با يک دروغ از بين ميروم ولي تو با مرگ .
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و
گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ
حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در
زندگی فرصت بس کوتاهیست...تا بدانیم که مرگ... آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...مرگ هم حادثه
است...مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبزبهاری جاریست
بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم...... تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنها ييم
عشق مثل آبه..مي توني تو مشتت قايمش کني.آخرش يه روز مشتتو باز مي کني مي بيني همش رفته .بي اينکه
تو بفهمي .اما دستت پر از خاطرست
گيريش ...ميميره...دوست داشتن يه همچين چيزيه
با دستات يه پروانه مي گيري مي خواي ببيني زندست يا نه ؟انگشتتو باز مي کني ...فرار مي کنه محکم مي
در آشيانه چه ميكنيد گيرم كه ميزنيد گيرم كه ميبُريد گيرم كه ميكشيد با رويش ناگزير جوانه چه ميكنيد
ميكنيد گيرم كه بر سر اين بام بنشسته در كمين پرندهاي پرواز را علامت ممنوع ميزنيد با جوجههاي نشسته
گيرم كه در باورتان به خاك نشستهام و ساقههاي جوانم از ضربههاي تبرهاتان زخمداراست با ريشه چه
آسمان را ستاره زيبا مي كند باغچه را گل عشق را محبت بيابان را چمن چشم را اشك و تو را عمل كردن دماغ زيبا مي كند
دو دستم ساقه سبز دعايت
گـل اشـکم نثـار خاک پايـت
دلم در شاخه ياد تو پيچيـد
چو نيلوفر شکفتـم در هوايت
به يادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زديده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدايـي
نيستان را به آتش می کشانم
به يادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل يادت شکوفاست
اگر خواهی جهان در کف اقبال تو باشد * خواهان کسی باش که خواهان تو باشند

´´´´´´´´´´´´´,;****,´´´´
´´´´´´´´´´´´,*¨¨,“¨¨*,´´´
´´´´´´´´´´´,**¨¨¨@“;“;;-…
´´´´´´´´´-,¨**¨¨¨¨“)““-““““
´´´´´´´´//,***¨¨¨¨*
´´´´´´´(,(**/*“¨““¨¨*
´´´´´´((,*/*;);*)¨¨¨¨*
´´´´´((,**)*/**/¨¨¨”¨*
´´´´,(,****.:)*¨¨¨¨¨¨*
´´´((,*****)¨¨¨¨¨¨¨*
´´,(,***/*)¨*¨¨¨¨,¨*
´´,***/*)¨*¨¨,¨*
´)*/*)*)*¨¨*
/**)**¨¨“\\)\\)
*/*¨¨¨¨,...)!))!).....,(
“,¨¨¨¨_)--“--“------/_.
>>>>>http://www.havayeraftan.iranblog.com/<<<<<<
براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبودهميشه غمگين ترين لحظات را كساني براي ما بوجود ميآورند كه شادترين لحظات را با آنان سپري كرده ايم
عشق====>سرکاريه ... محبت====>تظاهره ... مهربوني====>مسخرست ... وفا====>مرده ... عهدوپيمون====>دلخوشيه ... عاطفه====>تموم شده ... مهر====> مدرسه باز ميشه
قاب دل خاليست تصويرت کجاست /عکس تو در خلوت آيينه هاست/لحظه هايت را برايم هديه کن/ هديه خواهم کرد آنچه مال ماست /کوچه ها مستند از بوی عبور/يا عبور توست يا بوی خداست/قصه تقدير اين باشد که هست /کار خوبان وعده! کار ما وفاست
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
|*| وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد.
|*| توي کوچه هاي اميد آرزوم رنگ تو داره تو بيا اميد من باش تا چشام بارون نباره زندگي رنگي نداره اگه تو نيايي کنارم جز تومن کسي ندارم تا ابد تو هستي يارم .
|*| هيچ وقت به دنبال محبت نگرد بلكه خودت محبت را بيافرين .
|*| آنچه که هستي هديه خداوند به توست و آنچه که مي شوي هديه تو به خداوند ، پس بي نظير باش .
|*| ميگويند عشق هاي واقعي به سرانجام نمي رسند انهايي كه همديگر را دوست دارند يا مي ميرند يا حادثه اي انها را از يكديگر جدا مكند .( اینو ننوشتم تا نا امید شید
).


به پايان فكر نكن .. انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند .. بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز .
شکسپیر می گه : فراموش کن چیزی رو که نمی تونی بدست بیاوری و بدست بیاور چیزی رو که نمی تونی فراموش کنی .

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم ؟
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن ؟
اسم منو عشق تورو توي کتابا بخونن ؟
اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم ؟
پيش نگاه عاشقت چشمامو قربونيش کنم ؟
اجازه مي دي تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟
روزي هزار و صد دفعه بگم که مي ميرم برات ؟
اجازه مي دي که بگم حرف عاشقانه هام تويي ؟
دليل زنده بودنم درد ترانه هام تويي ؟
اجازه دارم به همه بگم که تو مال مني ؟
ستارها اينو ميگه که تو اقبال مني
اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم ؟
بگم مي خواهم بخاطرت سر به بيابون بذارم ؟
اجازه تو دست تو ، اجازه منم دست تو
خنده من خنده تو ، شکست من شکست تو
آره عزيز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!
منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره
به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره
بياد و همراه خودش تو اين شباي بي کسي
خورشيد چشماي تو رو تو آينه ها بياره
بودن تو مثل نفس ، نبودنت مثل مرگ
بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل
يه نيمه جونم تو بيا تو بيا كه از تو جون بگيرم
يه بي نشونم كه مي خوام از تو نشونه بگيرم
حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد
تومثل يك معجزه ي حقيقي
تو لحظه هاي بيم و نا اميدي
كه در غروب آخرين دقايق
از آسمون به داد من رسيدي
من آخرين اميد اين نگاهو
به لحظه ي اومدن تو بستم
بيا كه در نهايت صداقت
به انتظار ديدنت نشستم
روزي مردي ثروتمند دراتومبيل جديد وگرانقيمت خودباسرعت فراوان ازخيابان کم رفت وآمدي
مي گذشت .
ناگهان ازبين دواتومبيل پارک شده درکنارخيابان يک پسربچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد.
پاره آجربه اتومبيل او برخورد کرد.مردپايش را روي ترمز گذاشت وسريع پياده شد
وديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.بطرف پسرک رفت واورا سرزنش کرد.
پسرک گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو
, جايي که برادر فلجش ازروي صندلي چرخداربه زمين افتاده بودجلب کند. پسرک گفت:
" اينجا خيابان خلوتي است وبه ندرت کسي از آن عبور ميکند.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش
به زمين افتاده
ومن زور کافي براي بلند کردنش ندارم .
براي اينکه شما رامتوقف کنم ناچارشدم ازاين پاره آجر
استفاده کنم .
" مردبسيار متآثر شد واز پسر عذر خواهي کرد.برادر پسرک را بلند کردوبه روي صندلي نشاند
وسوار اتومبيل گرانقيمتش شد وبه راهش ادامه داد. درزندگي چنان باسرعت حرکت نکنيد که
ديگران مجبور شوند
براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا درروح ما زمزمه ميکند وبا قلب ما
حرف مي زند
. اما بعضي اوقات زماني که ما وقت نداريم گوش کنيم :
او مجبور ميشودپاره آجر به سمت ما پرتاب کند.
اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه!
| |||
![]() | |||
