
اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم ؟
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن ؟
اسم منو عشق تورو توي کتابا بخونن ؟
اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم ؟
پيش نگاه عاشقت چشمامو قربونيش کنم ؟
اجازه مي دي تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟
روزي هزار و صد دفعه بگم که مي ميرم برات ؟
اجازه مي دي که بگم حرف عاشقانه هام تويي ؟
دليل زنده بودنم درد ترانه هام تويي ؟
اجازه دارم به همه بگم که تو مال مني ؟
ستارها اينو ميگه که تو اقبال مني
اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم ؟
بگم مي خواهم بخاطرت سر به بيابون بذارم ؟
اجازه تو دست تو ، اجازه منم دست تو
خنده من خنده تو ، شکست من شکست تو
آره عزيز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!
منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره
به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره
بياد و همراه خودش تو اين شباي بي کسي
خورشيد چشماي تو رو تو آينه ها بياره
بودن تو مثل نفس ، نبودنت مثل مرگ
بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل
يه نيمه جونم تو بيا تو بيا كه از تو جون بگيرم
يه بي نشونم كه مي خوام از تو نشونه بگيرم
حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد
تومثل يك معجزه ي حقيقي
تو لحظه هاي بيم و نا اميدي
كه در غروب آخرين دقايق
از آسمون به داد من رسيدي
من آخرين اميد اين نگاهو
به لحظه ي اومدن تو بستم
بيا كه در نهايت صداقت
به انتظار ديدنت نشستم
روزي مردي ثروتمند دراتومبيل جديد وگرانقيمت خودباسرعت فراوان ازخيابان کم رفت وآمدي
مي گذشت .
ناگهان ازبين دواتومبيل پارک شده درکنارخيابان يک پسربچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد.
پاره آجربه اتومبيل او برخورد کرد.مردپايش را روي ترمز گذاشت وسريع پياده شد
وديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.بطرف پسرک رفت واورا سرزنش کرد.
پسرک گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو
, جايي که برادر فلجش ازروي صندلي چرخداربه زمين افتاده بودجلب کند. پسرک گفت:
" اينجا خيابان خلوتي است وبه ندرت کسي از آن عبور ميکند.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش
به زمين افتاده
ومن زور کافي براي بلند کردنش ندارم .
براي اينکه شما رامتوقف کنم ناچارشدم ازاين پاره آجر
استفاده کنم .
" مردبسيار متآثر شد واز پسر عذر خواهي کرد.برادر پسرک را بلند کردوبه روي صندلي نشاند
وسوار اتومبيل گرانقيمتش شد وبه راهش ادامه داد. درزندگي چنان باسرعت حرکت نکنيد که
ديگران مجبور شوند
براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند! خدا درروح ما زمزمه ميکند وبا قلب ما
حرف مي زند
. اما بعضي اوقات زماني که ما وقت نداريم گوش کنيم :
او مجبور ميشودپاره آجر به سمت ما پرتاب کند.
اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه!
| |||
![]() | |||
