من به درماندگي صخره و سنگ من به آوارگي ابر ونسيم من به سرگشتگي آهويدشت من به تنهايي خود مي مانم من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگي گيسوان تو به يادم مي آيد ... من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگي شعر چشمان تو را مي خوانم ... چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترين رازوجود برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد توتماشا كن كه بهار ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريكي مي گذر و تو درخوابي و پرستوها خوابند و تو مي انديشي به بهار ديگر و به ياريديگر نه بهاري و نه ياري ديگر حيف....
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 17:57   به قلم: نیما
|