
دبير زيست:عشق مرضي است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود.![]()
دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است که در قلب اثر دارد.![]()
دبيرديني:عشق يک موهبت الهي است که خداوند براي بندگانش هديه کرده است.![]()
دبير رياضي:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن.![]()
دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايي است که هر عشقي را به طرف خود جذب ميکند.![]()
دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلي و مجنون پاک باشد.![]()
دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ي هر قلبي اصابت ميکند![]()
دوستان خوب من منو در عمر وب لاگ نویسی کمک میکنه امیدوارم راضی
باشید
دوستار شما نیما![]()
انسان کامل هر گز ظهور نمی یابد
چنین انسانی وجود ندارد
از این رو مجبوری انسان های نا کامل را دوست بداری
تو با عشق خود او را به انسانی کامل مبدل می سازی
تقدیم به تمام زندگیم

میثم
تا دوری نزدیک نتوای بود
اگر همیشه دور بمانی عشق خواهد مرد
اگر همیشه نزدیک بمانی عشق خواد مرد
عشق تنها در سیلان دائم پیوند بقاء خواهد یافت
نه اسارتی نه قل و زنجیری و نه در بند زندان

ميثم
انکو که اعتماد می کند
مهم نیست که باید به چه چیز اعتماد می کند
همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست
حتی اگر بدلیل اعتماد فریب بخورد
مهم نیست چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین
فریبی است می توانی همه چیز را از او بگیری ولی
اعتماد او را هر گز.
کاری از دوست خوبم میثم![]()
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو
دلمو از مال د نیا به تو هدیه داده بودم
با تمام بی پناهیم به تو تکیه داده بودم
هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم
هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم
تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم
اگر احساسمو کشتی اگر از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی
بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت
یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میثم
نیمه اول در انتظار نیمه دوم
نیمه دوم در حسرت نیمه اول
دنگ . . .، دنگ . . .
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذراست
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ . . .، دنگ . . .
لحظه ها مي گذرد.
آ نچه بگذشت، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است.
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر اومي ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ . . .
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشة من رشتة حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
به دریا شکوه بردم از غم دشت
از ان عمری که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی که گفتم از غم خویش
سری بر سنگها کوبیدو بر گشت
اینم یه شعر خوب از یک دوست جدید
مرسی دوست عزیز

هق هق تلخم و بشنو توی کوچه های خلوت
اين خود عشق عزيزم نه بهانه است نه يه عادت
غصه هام و به تو گفتم اما چی ازت شنفتم
يه نفس هم نفسم باش نزار از نفس بيفتم
گريه هام و تو نديدی هر چی گفتم نشنيدی
من کدوم عهد و شکستم که از عشق من بريدی
وقتی رفتی لحظه هام و با خيالت می گذرونم
حتی تا آخر دنيا من برای تو می خونم
وقتی رفتی حتی خورشيد می شه مثل لحظه هام سرد
با توام آهای فلانی با همين ترانه برگرد.........

گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروب
مرحمه این راه دوره
سر بده آواز هق هق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
بزار پروانه احساس
دلتو بقل بگیره
بقض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکونه تنها بمونی
دل به قصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبها بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه