تبليغاتX
عشق وزندگی
 

خواستم بگويم ...ديدم نگفتن بهتر است ..چه سود ...آنكه با من نمي ماند همان بهتر كه مرا نشناسد و آنكس كه مي ماند..خود خواهد شناخت

اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ // گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون // عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون // يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار // اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي // هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد

چه خوب بود اگر درخلوت کوچه های متروک به دنبال غریبی می گشتی که سالهـاست نامش از یادت رفته،چه خوب بود اگر محبت فقط در قصه ها به تصویر کشیده نمی شد! چه خوب بود اگر دلهای پر از عشق و وفا در جفای بی وفایی ها ترک برنمی داشت....

 

 

سلام دوستان شرمنده کمی دیر آپ کردم آخه در خدمت به  سر می برم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 22:57
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

سکوت خانه های تلخ بی سامان بودن هایمان را تقدیم سرنوشت شوم

نمیدانم هایمان کرده ایم و هر روز با قلم های بی رنگ چه میشود کرد هایمان

 به دیوار های خاکستری معمای روزگار می افزاییم و

آخر کلام هم کسی نیست که یک کلام تازه برای زیستن دوباره امان بگوید که شاید امروزمان رنگ دیروز مان نباشد

ورق های تا خورده از نوشته های سر در گمی هر روزمان امروز هم لای کتاب های غبار گرفته پر پیمان کتابخانه مغزمان گم می شود و بازهم کسی از معمای بودن و نبودنمان هیچ خبر ندارد هنوز

صدای طلاقی ورقهای کاهی روزنامه هایی که به جز حوادث تلخ روزگار چیزی به ارمغان نیاورده اند برای بودن هایمان در این خاکیه خاک و ولی باز میخوانیمش

 

باشد بگذار باشد و بماند ان نگاه حتی تیره از زمانه و روزگار که همان برای امروزمان غنیمتی ست مثل آجیل هایی که مادر بزرگهایمان در دستمال کوچک پارچه ایشان گره میزدند برای روز مبادا

حالا روز مبادایمان کی میشود نمیدانم

نمی دانم

نمیدانم

به هر گونه ای هم بنویسی و بخوانی این نمیدانم را بازهم من هنوز نمیدانم

 

بیاییم قدری آرامتر راه برویم
قدری آرامتر روی برگهای خشک پاییز و سبزه های تازه بهاری و
رودهای سر در گریبان تابستانی قدم بگذاریم
شاید امروز آخرین لحظه ای باشد که
میتوانیم سنگ را ببینیم
دشت را ، سبزه را ، برف را.
قدری آرامتر قدم بگذاریم روی افکار در هم ریخته انسانهایی که نمیدانند کیستند
و شاید بتوانیم آرامتر از آرام از حضور نگاه بی خبران بگذریم .
بیاییم برای امروزمان ، خودمان باشیم
نه در نقاب یک انسان .
کسی آیا میداند انسان چیست ؟
انسان یعنی خور و خواب و شهوت و پاره ای افکار در هم ریخته بی هدف پر از تشویش ؟
انسان یعنی مخزنی از افکار پلید ؟
انسان یعنی محو تماشای بی هدفی خود بودن و چاره ای نداشتن جز این ؟
نه من گمانم این است
انسان یعنی خود خود بودن و در پهنای ذهن ناآگاه چرخ نخوردن هر روز
انسان یعنی به شگفتی خدا دو چندان نگریستن
انسان یعنی محو تماشای همه آفریده های خدا بودن و دور از عبور ناچاری از کنارشان رد شدن
انسان یعنی ...................
ما کدامیم ???????????????

 

نخواهیم که همیشه کبوتر لب پنجره احساس ما بنشیند
نخواهیم هرگز قاصدک به مسیر باد سمت نگاه ما بیاید
نخواهیم هرگز دستی مهربانیش را به سادگی به دستمان هدیه کند .
همین که ما کبوتر را می شناسیم
همین که روزی قاصدکی دیدیم
همین که زمانی دست مهربانی نوازشمان کرده است یعنی ما هنوز هم میتوانیم زنده بمانیم و بس............................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 13:13
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
میدهم مستی به دل ها ،گرچه مستورم زچشم
بوی ؛آغوش بهارم ،در چمن پیچیده ام
نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی
همچو نیلوفر ،به شاخ نسترن پیچیده ام
*******************************(شعر از رهی معیری)

*************************************
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد ،هر که شد رسوای دل
**********************************
چرا آزرده حالی ای دل ای دل
مدام اندر خیالی ای دل ای دل
برو کنجی نشین شکر خدا کن
که شاید کام یابی ای دل ای دل
************************(باباطاهر
+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 1:25
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 زندگي زيباست زشتي‌هاي آن تقصير ماست، در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست! زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد... آنچه تقدير من و توست همان مي‌گذرد

وقتي يه مشکل بزرگي داشتي نري پيش خدا بگي خدا جون من يه مشکل بزرگ دارم.... برو پيش مشکله...بگو مشکل جون من يه خداي بزرگ دارم... حل ميش

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 17:53
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام بر دوستان چند وقتی نبودم درگیر کارام بودم اما بازم امدم

آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه.....تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکنه

 

عشق یعنی رازقی٬ یعنی نسیم

عشق یعنی مست گشتن از شمیم

عشق یعنی آفتاب بی غروب

عشق یعنی آسمان٬ یعنی فروغ

عشق یعنی آرزو٬ یعنی امید

عشق یعنی روشنی٬ یعنی سپید

عشق یعنی غوطه خوردن بین دو موج

عشق یعنی رد شدن از مرز اوج

عشق یعنی از سپیده تا سحر

عشق یعنی پا نهادن در خطر

عشق یعنی لحظه لحظه دیدار یار

عشق یعنی دست در دستِ نگار

عشق یعنی عقل شد مدهوش تو

عشق یعنی لحظه لحظه بی قرار

عشق یعنی صبر٬ یعنی انتظار

عشق یعنی اشتیاق و انتظار

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 11:18
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو كه نمي بيني . ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت

انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است. و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 1:45
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
شايد آن روز كه سهراب نوشت: "تا شقايق هست، زندگي بايد كرد" خبري از دل پردرد گل ياس نداشت؛ بايد اينجور نوشت: هر گلي هم باشي، چه شقايق، چه گل پيچك و ياس، زندگي .... اجبارست

 

اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود زيباترين گلي که پسنديده ام تويي گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود بي تو شکسته شد غزل آشناييم اين رسم مهرباني دنيا نمي شود گفتي صبور باش و به اينده بنگر پروانه که صبور و شکيبا نمي شود

 

الهي در شب فقرم بسوزان ولي محتاج نامردان مگردان عطا كن دست بخشش همتم را خجل از روي محتاجان نگردان الهي كيفرم را ميپذيرم كه از تو ذات خود را پس بگيرم كمك كن تا كه به نا حق نسازم براي عشق و آزادي بميرم

 

بگذار صادقانه بگويم خستــــــه ام بگذارصادقانه بگويم دگرشكسته ام بيزار از خود و از شب و از سياهي ديگرمجالي براي نفس كشيدن نيست ديــگر نويـدي براي گريستن نيست اينجا تمام غمها دست دوستي بر من ميزنند اينجا دلم در انتظار كيست؟ من ميمانم ميدانم ميسوزم من ميمانم ميدانم ميپوسم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 0:59
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم . از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت . از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات . از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت . از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت

 

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان... پس از گذشتن!

 

بيا با افق مهرباني کنيم

غم پونه را اسماني کنيم

بيا توي نقاشي قلبمان

رز عشق را ارغواني کنيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 0:38
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
بر سرمای درون


همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.

و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.

?

غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وَهن
و دنجِ رهایی
بر گریز حضور،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان

آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست
+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 0:56
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
زندگی را دوست دارم نه در قفس

بوسه را دوست دارم نه در هوس        تو را دوست دارم تا آخرین نفس...

 

دلتنگم... واسه قطره های پاک بی گناه گرم بارون که می ریخت رو تن ما


دلتنگم... واسه بوی اون گل یاس که می پیچید تو هوای دلای عاشق ما

هیشکی مثل تو نبود
صدای تو
بیداری ریشه ، آواز سبز برگه
صدای تو
پر وسوسه مثل شبخونی تگرگه
صدای تو آهنگ شکستن
بغض یه دنیا حرفه
تصویری از آواز صریح
قندیل و نور و برفه
هیشکی مثل تو نبود
هیشکی مثل تو منو باور نکرد
هیشکی با من مثل تو
توی نقب شب من سفر نکرد
هشکی مثل تو نبود
ساده مثل بوی یک اطلسی
یا بلوغ یه صدا
میون دغدغه ی دلواپسی
تو غرورت مثل کوه
مهربونیت مثل بارون ، مثل آب
مثل یه جزیره ، دور
مثل یه دریا ، پر از وحشت خواب
هیشکی مثل تو نرفت
هیشکی مال تو نموند
شعرهای تنهاییمو
هیشکی مثل تو نخوند
همه حرفام مال تو
همه شعرهام مال تو
دنیای من شعرمه
همه دنیام مال تو

*****************************************************************

وقتی زمین ناز تو را

در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را

با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم ...

نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ...

 

**************************************************************

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند، و تو از او رسم محبت بیاموزی . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترین حالت شکسته شده . عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکیه کنی

کاش می شد کاش می شد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیمشامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور ش
کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت کاش می شد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت کاش میشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها راساده و زیبا کنم کاش می شد برگ برگ بیت را سر
کاش میشد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمدیده را تسکین دهم کاش میشد در طلوع باس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم کاش میشد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم کاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم

22مهر
21آبان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 0:47
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
عاشقیت دلی می‌خواهد که وسیع باشد و بال‌هایی داشته باشد آماده ی پرواز و ذهنی متمرکز بر معشوق

 

عشق مثل خداست ... یا شاید تمام چیزهایی که محسوس اند و نادیده بودنش را حس کن که اگر نباشد همه چیز یکنواخت است و تاریک ... زندگی ات مانند زیستن ِ یک باکتری می‌شود یا انگل و تنها نکته ی ظریفش این است نمی‌شود با زور عاشق بود یا دوست داشت و کسی را به عشق وا داشت ...

 

عاشقیت عام هم می‌شود مهر مادری یا گرفتن دست کودکی غریبه، برای عبور از خیابان و یا حتی لبخند زدن به تمام مردمان ِ عبوس ِ شهر ...

 

چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 0:55
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
هنوز میشه تو چشات خیلی چیزارو پیدا کرد

میشه با گرگر دست های تو خیلی کارا رو کرد

میشه تو چشم های تو گم شد و مرد

میشه دریا رو به بغض تو سپرد

میشه با چشم تو رنگ ها رو شناخت

میشه بهترین ترانه ها رو ساخت

میشه با چشم تو آتیش بازی کرد

میشه با چشم تو تیر اندازی کرد

میشه هر قصیده رو با چشم تو اندازه کرد

میشه با چشم های تو ، قدیمی ها رو تازه کرد

همه کاشی کاری ها ، ترانه ها

همه ماشین دودی ها ، مثنوی ها

میشه فریاد زد و رفت تا ته دشت

میشه دریا شد و از خشکی گذشت
21مرداد

 

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست... اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
فقط کافی است عاشقا نه به آسمان نگاه کنـی 
 
 
 از گذشته ها در گذر
کرار خطاهای گذشته را باکی نیست

 

                                               از سودای گناه در گذر.

 

توسن خیال کمتر ترا به هدف هایت راه می برد

 

                                               از وسوسه های گه گاه در گذر.

 

شرنگ نفرت،شکوه عشق را ویران می کند

 

                                               از کینه ها در گذر.

 

حقیقتی در راه است

 

                                               از پندارها در گذر.

 

کسی را شاید با نو نیازی است

 

                                               از باور بیهودگی خویش در گذر.

 

هر آن چه را که داری غنیمت شمار

 

                                              از زیاده خواهی در گذر.    

 

بنیاد ایمان را، بیم ویران کند  

 

                                             از هراس در گذر.

 

زندگی را به تمامی پذیرا باش، وبر دیگرن ببخشای

                               آن گاه روزگار دیگر شود

 

                                            از نا امیدی در گذر.

 

آینده ابن جا ست-هم این جا-هم اکنون

 

                                            از گذشته ها در گذر.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 0:22
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
انتخاب با توست میتوانی بگویی:صبح به خیر خدا جان یا بگویی:خدا به خیر کند صبح شده!!!!!!

 

یادمان باشد از امروز خطائی نكنیم.................... گرچه در خود شكستیم،صدائی نكنیم................... یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند................... ***طلب عشق ز هر بی سر و پائی نكنیم

 

قفس براي پرنده هاست اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد من پرنده نيستم اماسال هاست که دلم درقفس تنهايي محبوس است دستي کو تا اين قفس را بگشايد وپرواز رابرمن بياموزد؟

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند:بار خدايا تو كه بشر را اين قدر دوست داري غم را چرا افريدي؟؟خداوند گفت:غم را به خاطر خودم افريدم ء چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

 

((هرگز آن روز فراموشم نميشه


که با دست قشنگت روي شيشه


کشيدي عکس قلبي و نوشتي


واسه امروز و فردا و هميشه))


نوشتي پاکه اون قلب يه رنگت


صفا داره دو چشمون قشنگت!!!


نوشتي که هميشه با وفايي


توي فکر من و ياد خدايي


تو موندي مثل خورشيدي


که قلبم جون بگيره


توي شبهام تابيدي


تا دل آروم بگيره


هرگز آن روز فراموشم نميشه


که با دست قشنگت روي شيشه


کشيدي عکس قلبي و نوشتي


واسه امروز و فردا و هميشه

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 1:19
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
نه در کف فنجان فهوه نه در اخم پيشاني فالگير بزرگ نه در ازدحام آدمهايي که سرد از کنارم مي گذرند... نمي توانم بيابمت..نمي توانم..تو بين لايه هاي پيچ در پيچ تقدير من در کف دستم گم شده اي...

چشمي به هم زديم ودنيا گذشت دنبال هم امروز وفردا گذشت دل ميگه باز فردا رو از نو بساز اي دل غافل ديگه از ما گذشت

شاید .... شاید یه کسی شبا برای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس می کنه شاید یه کسی زمانی که تو رو میبینه دستاش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه مطمئن باش: یه کسی شبها به خاطر تو در دریایی از اشک می خوابه اما تو هرگز اونو نمی بینی..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 8:56
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: " عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبود ".   (سرتون بی کلاه نمونه)

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 1:5
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم
به پرواز آسمان عشق....چه خوش رنگين بال و پر دارم
به صحراي بيكران عشق....سفرهاي پر خطر دارم
نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم
به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم
........................
دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم
..........................
من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم
نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم
ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما
شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم
..........................
نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم
به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم
............................
دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم

 

عشق من . . .
یادم کن گاهی
که به دل دارم آهی
تو که از دردم آگاهی

یه دنیا یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست خویش و من مست عشقم
اگه نباشی می میرم
بیا که عمر از سر گیرم

تا هستم . . .
با یادت شادم
آخه دل بر تو دادم
دیگه از غمها آزادم

یه دنیا یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست خویش و من مست عشقم
اگه نباشی می میرم
بیا که عمر از سر گیرم

به انتظار دیدنت
به لحظه رسیدنت
دل داره پرپر می زنه
از سینه ام پر می زنه

ای چشمه حیات من
فرشته نجات من
شوق نفسهای منی
همیشه رویای منی

یه دنیا یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست خویش و من مست عشقم
اگه نباشی می میرم
بیا که عمر از سر گیرم

عشق تو در قلب من
هدیه جاودانه است
برای زنده موندن
قشنگترین بهانه است

دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره
با تو نفس کشیدن پایان انتظاره

یه دنیا یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست خویش و من مست عشقم
اگه نباشی می میرم
بیا که عمر از سر گیرم
اگه نباشی می میرم
بیا که عمر از سر گیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 14:57
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
با شروع هر صبح فکر کن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد که فردايي نباشد

كاش بودي تا دلم تنها نبود تااسير غصه ي فردا نبود كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و درياها نبود كاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود كاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز و سرما نبود كاش بودي تا فقط باور كني بي تو هرگز زندگي زيبا نبود

غربت ديرنه ام را با تو قسمت مي کنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي کنم رفتي و با رفتنت کاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت مي کنم

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 14:5
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

                                                                    

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم

 

 اين عشق چيست؟! به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد. به ابر گفتم عشق چيست؟باريد. به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد. به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد. به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست

 تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست من تشنه يک لحظه تماشاي تو هستم افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 10:22
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت میدهد مثل باد که یه شمع را خاموش ولی شعله های آتش را بزرگ تر می کن

 

می دونی فلسفه اختراع سرسره برای بچه ها چیه؟ می خوان از بچگی به ادم یاد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه اسونه

 

زندگي رو جشن بگير ... ديروز رفته است? فردا شايد هرگز نيايد , تنها چيزي كه داري همين لحظه هاست

 

دیر گاهیست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است كه اسیر شب یلدا شده ام من كه بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنید تا نبینم كه چه تنها شده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 9:59
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

مرگ از زندگي پرسيد چرا من تلخم و تو شيريني؟ زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 16:58
  به قلم: نیما  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T